تبليغاتX
هیــــــــــــــــــــــــــــــبا

هیــــــــــــــــــــــــــــــبا

فصل دوم: رحم

چشمانش ورم کرده بود و در گلویش بغضی بیداد می کرد ولی دیگر قادر نبود بگرید زیرا واقعا چشمانش و گلویش درد میکردند. به حرفهایی اندیشید که در طی این مدت شنیده بود و تمامش اراجیف ساختگی مدیرش بود که برای رسیدن به اهدافش او را وسیله کرده بود و همکار و دوستش  نیز قربانی اهداف آن مدیر شده بود و او را مقصر میدانست حال آنکه او بیگناه بود ولی تمام مدارک علیه او بود. چندین بار توضیح داده بود ولی بی فایده بود. چقدر میتوانست خود را تحقیر کند و به دوستش بگوید که او از جریان به طور کامل بی خبر بوده و تمام اینها بازی مدیر بوده است؟ چند بار؟ خسته بود. در تختش دراز کشید و به خواب رفت و وقتی بیدار شد همچنان چشمانش پف آلود بود و سرش درد میکرد. چقدر تصمیم گیری برایش دشوار بود. نمیتوانست مستقیما به سراغ مدیر برود و به قولی حالش را بگیرد او به شغلش و محیط کاری اش علاقمند بود و از طرفی هم نمیتوانست تحمل کند که تمام اشاره های اتهام به سوی او باشد. مدام فکر میکرد. نمیدانست واکنش بعدی همکارش چه خواهد بود؟ آنها با هم بسیار صمیمی بودند و به قولی با یکدیگر نان و نمک خورده بودند و حتی نمیتوانست تصور کند که زیراب او را بزند درحالیکه اکنون به چنین عملی متهم شده بود. حرفهای او آزارش میداد. اشک در چشمانش حلقه زد و به یاد آورد که چه خاطرات زیبایی با یکدیگر داشتند و چه دنیای متفاوتی با هم داشتند ولی اکنون تمام آنها به ویرانه شک و اتهام و تهمت و دروغ و نفرت تبدیل شده بود. با خود گفت: وقتی حرفهای مرا باور نمیکند خب اینهمه داد و قال چه فایده دارد؟ به درک که باور نمیکند. به جهنم! اصلا بگذار هر طور که میخواهد فکر کند. اصلا کار خوبی کردم که چنین کردم.

دوباره گریست. میدانست که آدم این حرفها نیست اما قلبش مجروح بود. از رئیسش رو دست خورده بود و اعتبارش را مقابل دوست و همکارش از دست داده بود. بعد از ساعتی به این نتیجه رسید که باز هم تنهاست و دیگر کسی را ندارد که بتواند به او تکیه دهد. باید بیرحم میشد مثل دیگران. دیگرانی که برای رسیدن به اهدافشان او را له کرده بودند. تصمیم خود را گرفت: دیگر برایم مهم نیست که تا کی تنها باشم. دیگر دلم به حال کسی نمیسوزد. دیگر هیچکس برایم اهمیت ندارد. بیرحم میشوم درست مثل دیگران.

 

نوشته شده توسط هیــــــــــــــــــــــــــــــبا در یکشنبه 1388/06/08 ساعت 9:58 بعد از ظهر | لینک ثابت |

...

اشعارت ای غریبه دیگر شنیدنی نیست!

آن اشکهای پاکت افسوس چیدنی نیست!

گفتم: چرا چنینی؟ مبهوت بودی و گنگ

حق با تو بود آری! حالت شنیدنی نیست

امروز فکر کردم؛ انگار فرق کردی

انگار از نگاهت ماتم پریدنی نیست

دیشب چقـــدر بیدار بودی که چشمهایت

امروز مثل هرروز دیگر خریدنی نیست؟

گفتی: پس از جدایی دنیا پر از سیاهی است

اندوه این جدایی افسوس دیدنی نیست

گفتی: فراق یعنی ماتم برای صد سال

ماتم برای صدسال دیگر شمردنی نیست...

هیــــــــــــبا/ 06/06/۱۳۸۸

نوشته شده توسط هیــــــــــــــــــــــــــــــبا در جمعه 1388/06/06 ساعت 8:52 بعد از ظهر | لینک ثابت |

فصل اول: تنهایی

احساس خفقان می کرد. قلبش گاهی تند و گاهی آرام می تپید. بغضی سنگین در گلو داشت ولی اشکی در کار نبود. پنجره را باز کرد. سیگاری روشن نمود و مشغول کشیدن آن شد. حتی سیگار هم فایده ای به حالش نداشت. به نظرش چقدر احمقانه می آمد، یک استوانه دراز و باریک  که درونش از تنباکو پر شده و با هر پک بخشی از آن میسوزد و خاکستر می شود و قدش کوتاهتر. سیگار را خاموش کرد و دوباره یکی دیگر روشن نمود. از پنجره به اتوبان مینگریست. ماشینها میرفتند و می آمدن و ترافیکی خفیف جریان داشت. و چند آدم که به سختی از این سوی اتوبان به آن سوی اتوبان می رفتند و از گاردریلهای می پریدند. به نظرش چقدر مضحک می آمد که مردم اینگونه با جانشان بازی می کنند در حالیکه فقط ده قدم آنورتر یک پل هوایی قرار دارد.

سیگار به اتمام رسیده بود. پنجره را بست. این اتفاق هر روز در همین ساعت تکرار میشد. دو سیگار پشت هم و بعد... قبل و بعدش هم تقریبا یکسان بود. فکر فکر فکر...

اندیشیدن به آنچه در گذشته رخ داده بود و همیشه هم با یک تصویر به پایان می رسید. چند پیامک قهرآلود و بعد سکوت...

شبها نیز به همین منوال سپری میشد. شمعی روشن میشد و میسوخت و بعد پنجره باز میشد و یک یا دو سیگار و بعد بستن پنجره و دعایی قبل از خواب که تماما به یک خواسته منتهی میشد و سپس خاموش کردن شمع و بعد رفتن به تختخواب و باز هم دعا کردن و دریافت آرامش و خواب...

داستان من و این تنهایی

داستان من و این پنجره ها

داستان من و دود سیگار

داستان من و این زنجره ها

باز یک روز پر از کار و تلاش

باز یک میز و هزاران پرسش

باز یک سالن بی حال و شلوغ

باز یک مشتری پر خواهش

باز یک صف شلوغ اتوبوس

باز یک همسفر خوابآلود

باز یک راه همیشه یک جور

زندگی تا ابدالدهر این بود

هیـــــــــــبا/۱۸/۰۵/۸۸

نوشته شده توسط هیــــــــــــــــــــــــــــــبا در یکشنبه 1388/05/18 ساعت 8:2 بعد از ظهر | لینک ثابت |

این روزها به روزمرگی دچارم و این روزمرگی مرا از درون می پاشاند. از صبح تا پایان وقت اداری آنقدر با آدمهای مختلف سر و کله می زنم که دیگر توانی برای مواجهه با افراد جدید را ندارم و اینگونه است که بلافاصله بعد از اتمام کار به خانه می آیم و خود را با شبکه های ماهواره ای سرگرم می کنم و به شبکه های مسدود خیره می شوم و کمی غر غر میکنم که چرا باید فلان شبکه بسته باشد... اوضاع سیاسی مملکت هم که حسابی اسفناک است. انگار همه بازیچه شدیم و در گردابی فرو رفتیم که ... اینهمه کشتار و مرگ و مرگ یکی از دوستانی که برایم عزیز بود و حتی اجازه نیافتیم برایش مراسم بگیریم.

این روزها به روزمرگی دچارم و این روزمرگی مرا از درون می پاشاند.

تو هم که ماههاست مرا از یاد برده ای و من ماههاست که هر لحظه به تو فکر می کنم و به یک رویای برآورده ناشدنی که شاید باز گردی هرچند دیگر هیچ بازگشتی نمی تواند مرا از نو بسازد.

این روزها به روزمرگی دچارم و این روزمرگی مرا از درون می پاشاند.

بعد از مدتها خواستم چیزی در وبلاگم بنویسم ولی انگار اگر نمی نوشتم بهتر بود چون واقعا حرفی برای گفتن ندارم. از چه بنویسم؟ از غمی که بعد از انتخابات نصیبم شد؟ از دردی که بعد از شنیدن ضربه مغزی شدن یکی از دوستانم در یکی از راهپیماییها بر وجودم مستولی گشت بنویسم و یا از اشکهایی که پس از فوت وی از چشمهایم جاری شد بگویم؟

از مغزهایی بگویم که کار نمی کند و فقط حرف می زنند و حرف می زنند و حرف می زنند و یا از آدمهایی بگویم که اندازه مورچه یا کک هم درک ندارند. از تو بگویم که این روزها چقدر به من خندیده ای خندیده ای خندیده ای و فقط خندیده ای....

این روزها به روزمرگی دچارم و این روزمرگی مرا از درون می پاشاند.

هیــــــــــــــــبا/16/05/88

نوشته شده توسط هیــــــــــــــــــــــــــــــبا در جمعه 1388/05/16 ساعت 1:0 قبل از ظهر | لینک ثابت |

باز هم

من هستم

من

من با تنهایی دردناکم

من با

     قلب بی باکم

همین!

همین است که هستم!

هیــــــــــــــــبا/۱۷/۰۲/۸۸

نوشته شده توسط هیــــــــــــــــــــــــــــــبا در پنجشنبه 1388/02/17 ساعت 2:42 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سالها پیش

وقتی جوان بودم

او روزی از روی صندلی برخاست

و به من گفت:

               "دوستت دارم!"

زمان!

ای دزدی که همه چیزهای شیرین را

                                         از آن خود می کنی

این را هم به فهرست خود اضافه کن

هرچند اکنون

               خسته و غمگینم

               و سلامت و قدرت از وجود من

                                                    رفته است                       

اما نگو پیرم

زمان!

ای دزدی که همه چیزهای شیرین را

                                          از آن خود می کنی

این را هم به فهرست خود اضافه کن

او روزی به من گفت:

                        "دوستت دارم!"

                                                         لی.هانت/ شاعر انگلیسی

نوشته شده توسط هیــــــــــــــــــــــــــــــبا در چهارشنبه 1388/01/12 ساعت 11:57 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نمیدونم دقیقا داشتم چه خوابی میدیدم که یکدفعه یه صدایی که مثل وز وز مگس بود منو از خواب بیدار کرد و از اونجاییکه هنوز در عالم خواب و بیداری بودم و داشتم گیج و ویج میخوردم متوجه شدم که صدای زنگ موبایله که البته قطع شد و من به ناگاه با عجله از جا پریدم که: ای خدا خواب موندم و سر کارم دیر شد و بعد که کمی مغزم به کار افتاد و ویندوز به طور کامل بالا اومد به یاد آوردم که : بابا جان، الان تعطیلات نوروزیه ... (تمام این افکار در یک صدم ثانیه از ذهنم گذشت) دوباره موبایل زنگ خورد و من جواب دادم. دلم میخواست هرچی فحش بلد بودم بهش میگفتم. مگه ساعت چند بود: 7:30 در واقع 6:30 به وقت دیروز چون ساعتها همین دیشب یک ساعت به جلو رفته بود و خب چند روزی طول میکشه تا من بتونم خودمو خورد و خوابمو با ساعت جدید تطبیق بدم!!! به هرحال صحبت دلچسبی در اول صبح بین من و شیوا (یکی از دوستان قدیمی یعنی خیلی قدیمی که به گفته خودش با بدبختی شماره موبایلمو گیر آورده بود) صورت گرفت و من گوشی رو قطع کردم و بعد ویندوز مغزم رو ری استارت کردم و تازه فهمیدم که موضوع صحبت بعد از خوش و بش معمولی بعد از هفت سال ندیدن همدیگه حول و حوش چه موضوعی بوده و اینکه من همینطوری یه قولایی هم داده بودم و ... البته قرار ساعت 2:00 بعد ازظهر بود و من خیلی وقت داشتم اما دلم مثل سیر و سرکه میجوشید چون اصلا نمیتونستم بفهمم که بعد از هفت سال بی خبری چطور شده که میخواد منو ببینه اون هم به همراه یه عده دیگه و قرار رو هم تو میدون ونک گذاشتیم و ...

من خیلی سعی کردم دوباره بخوابم ولی نشد. کمی چرت زدم ولی خب صدای زنگ موبایل لعنتی خواب نازنینم رو پاره کرده بود. دقیقا تا زمانیکه برسم به محل قرار هزارتا سوال از خودم پرسیده بودم. راستش من و شیوا از سال 77 که من در رشته زبان دانشگاه تهران قبول شده بودم همدیگه رو میشناسیم و این دوستی تا سال  تقریبا 81 ادامه پیدا کرد که دیگه خب از سال 79 که من کلا دانشگاهم تغییر کرده بود و به دانشگاه آزاد میرفتم و او هم که خونشون عوض شده بود و خلاصه این اتفاقا از هم بی خبر بودیم. من هم که تو این سالها هم خونمون عوض شده بود هم شماره موبایلم و خلاصه بیچاره خیلی بدبختی کشیده بود تا بتونه منو و شمارمو پیدا کنه... به قول خودش با کسانی تماس گرفته بود که اصلا نمیشناختشون و عاقبت تونسته بود از یه دوستی که یکی از دوستای مشترکمون بهش معرفی کرده بود شماره موبایل دومم رو گیر بیاره و از اونجایی که من خطمو با یه خط دیگه تعویض کرده بودم فروشنده که خط قبلیم هنوز دستشه شماره منو بهش داده بود و البته بهش هم گفته بود که مطمئن نیست که من هنوز صاحب این خط هستم یا نه ... به هرحال شیوا سالاری هم که تازه دیشب شمارمو گیر آورده بود فقط تونسته بود تا صبح صبر کنه و بلافاصله همینکه بیدار شده بود بدون اینکه فکر کنه ممکنه من خواب باشم (خب ناسلامتی توی تعطیلی هستم و میخوام بخوابم) زنگ زده بود و خیلی ذوق مرگ شده بود که خودم گوشی رو جواب دادم و ذوق مرگ تر از این شده بود که توی اون حالتیکه هنوز ویندوز من بالا نیومده بود و به قول خودش صدام خوابالو بوده صداشو شناختم و بعد اینهمه سال اسمش رو هم به یاد داشتم... خب واقعیت اینه که ضمیر ناخودآگاه من همیشه تو اینجور مواقع به داد من میرسه و این درحالیه که من تو یادآوری چهره ها خیلی ضعیفم اما صداها رو خیلی خوب تشخیص میدم...

خوشبختانه امروز ماشین داشتم یعنی اینکه ماشین خواهرم برای چند روزی دست من امانته و خب من هم از مامان اجازه گرفتم و با ماشین رفتم سر قرار ولی بس که دلهره داشتم همون جلوی خونه سه بار ماشین خاموش شد و ... شما جای من بودید دلهره پیدا نمیکردین؟ تازه من فقط میدونستم که یکی از کسانی که قراره ببینم شیواست شیوا که بقیه رو لو نداده بود و مدام گفته بود: میخوام سورپرایز بشی... بعد 7 سال دیدن خود شیوا هم خودش سورپرایز شدن بود چه برسه به...

طبق روال گذشته شیوای عزیز جلوی داروخانه قانون قرار گذاشته بود و خب جای پارک هم که کشک... البته خیابونا که خیلی خلوت بود ولی پلیس همیشه اونجا هست و شانس من امروز اونورتر بود من تونستم یه پارک 5 دقیقه ای داشته باشم. شیوا سر جاش ایستاده بود و داشت با موبایلش ور میرفت که ... صحنه رمانتیک و گریه داری بود. خنده و گریه مخلوط شده بود و شیوا مثل اونوقتا که عادت داشت بلند بلند حرف بزنه شروع کرده بود به حرف زدن: چقدر بی معرفتی، چقدر دلم برات تنگ شده بود، بی مرامی، من بدبختی کشیدم تا پیدات کنم، خاک برسرت، بی احساس... و من هم که اشک مبارک مثل همیشه جاری ... (بعد 7سال خب طبیعیه هرچند من بعد 7روز هم اگه کسی رو ببینم گریم میگیره) رفتیم نشستیم تو ماشین و گفتم: جای ماشین بده بریم دور بزنیم تا بقیه بیان و تو این فاصله هفت بار دور میدون دور زدیم و کسانی که شیوا منتظرشون بود نیومدن و شیوا هم هی بهشون زنگ میزد و نمیذاشت من حتی بفهمم که اونا زنن مردن آدمن حیوونن ایرانین خارجین... گفتم: جون مادرت شیوا نکنه فلانی رو گفته باشی بیاد که ببینمش لهش میکنم شیوا هم  فقط میخندید ...

شیوا فلانی (یه دوست مشترک) رو خبر نکرده بود ولی به جاش کسانی خبر کرده بود که من به محض دیدنشون خیلی تلاش کردم که سرمو به فرمون ماشین نکوبم و یا با صدای بلند گریه نکنم. مهرزاد، سپیده، یوسف، کیانا و شایان... هفت نفر بودیم من به غیر از شیوا بقیه رو ده سالی میشد که ندیده بودم. همه از دیدن همدیگه (البته مهرزاد و یوسف و کیانا و شایان مدتها پیش با هم ارتباط برقرار کرده بودن و به قول اونها پیدا کردن من و سپیده یه کم طول کشیده بود) خوشحال شده بودیم ولی یه جورایی تو خودمون بودیم. مهرزاد با ماشین خودش اومده بود. شایان و کیانا و یوسف هم با سپیده سر یوسف آباد قرار گذاشته بودن و با ماشین شایان اومده بودن. مهرزاد جلوتر رفت و میخواست ما رو به سمت مقصد هدایت کنه. و مقصد کافی شاپی بود که سال 78 پاتوق ما بود. (نمیتونم از احساساتی که بر جو حاکم بود بگویم. باشکوه، پاک، خیلی عجیب و غریب... فقط تصور کنید که کسانی رو که زمانی دوستان خیلی خیلی نزدیک هم بودید و تو یه سری فعالیتها با هم شریک بودید، در خیلی مسائل، در دعواها و بگومگوها و یه عالم خاطره ازشون دارید رو بعد سالها ببینید، ما که خیلی احساساتی شده بودیم من حتی بغض رو تو چهره پسرها هم دیدم چه برسه به دخترها...)

بعد از پیدا کردن جای پارک وارد شدیم. توقع داشتم مثل اونوقتا دیوید (پسری که قبلا مسئول سرویس دهی به مشتریها بود) رو ببینم ولی او اونجا نبود. به قول مهرزاد معلومه که بعد هفت هشت سال او هم از اونجا رفته... اونموقعها یه موسیقی خاصی پخش میکردن. یه کالکشن از آهنگهای قدیمی اسپانیایی ملایم که ما همگی خیلی دوست داشتیم و یه فرم آرامبخش به جو میداد ولی امروز اونجا مثل اغلب کافی شاپها یه مشت آهنگ رپ ایرانی پخش میشد که خیلی حال بهم زن بود.

دو تا میز رو یکی کردیم و نشستیم. من دوست داشتم فقط نگاهشون کنم. چقدر عوض شده بودن... همه تغییر کرده بودن... یوسف دیگه مثل اونوقتا ریش بلند نداشت. مهرزاد جلیقه تنش نبود. کیانا کوله پشتی ننداخته بود. شایان موهاشو هایلایت کرده بود (پسره جلف) سپیده هم خوشبختانه از اون سیمهای ارتودنسی خلاص شده بود و دیگه شیشکی حرف نمیزد و شیوا هم مثل خرس چاق شده بود و خیلی بزرگتر از سنش نشون میداد. دماغش رو هم عمل کرده بود. مهرزاد چقدر قیافش عوض شده بود. یه جوری شده بود. تو خودش بود ولی بازم سعی میکرد مسخره بازی کنه و حرفای سیاسی بزنه و یه کاری کنه که من هم باهاش وارد بحث بشم. اصلا همشون میخواستن ادای گذشته رو در بیارن. (کاملا معلوم بود که اونها هم یه چیز دیگه فکر میکنن ولی انگار یه چیزی بهشون میگفت وانمود کنید که هنوزهم همون آدم صد سال پیشید با شور و شوق سیاسی...) کیانا که انگار قبل اینکه بیاد اینجا رفته بود بی بی سی رو نگاه کرده بود تا حرفی برای گفتن داشته باشه... یوسف هم که تیتر چند تا روزنامه رو حفظ کرده بود و هی تکرار میکرد. شیوا هم مدام مثل اونوقتا از کاندید مورد علاقش حرف میزد. احساس میکردم همه چی مسخرس... یه جوری شده بودم. انگار توی این سالها من خیلی تغییر کرده بودم. اصلا دوست نداشتم وارد بحثاشون بشم چون مزه بحثای سال 78 به قیمت انصراف من از دانشگاه تموم شده بود و اون بحثا هیچ فایده ای نداشت و امروز هم نداره... اصلا اون چیزی که من ده سال پیش براش فریاد میزدم و مقاله مینوشتم امروز هیچ مفهومی برام نداره... من آزادی خودمو پیدا کردم و دموکراسی خودمو دارم. خب چرا باید خودمو خسته کنم و وقتمو با حرفایی که آخرش به جدل و مناقشه میرسه هدر بدم. دقیقا همین اتفاق هم داشت میفتاد شیوا و کیانا و شایان بحثشون داشت به دعوا کشیده میشد که نمیدونم چی شده یه دفعه گفتم: خب از فوتبال چه خبر؟

مهرزاد زد زیر خنده و بقیه هم خفه شدن. یوسف به کنایه گفت: مثل اینکه میترسی بحث کنی... خندیدم و گفتم: اگه با بحث من مشکلات جامعه حل میشه و تورم از بین میره و دیگه هیچ بیکار و معتادی رو تو جامعه نمیبینیم خب من بحث میکنم ولی فکر نمیکنم با یه گوشه نشستن و گفتن لنگش کن حل بشه واسه همین هم بهتره به چیزای خیلی بهتر فکر کنیم و از چیزای خیلی بهتر حرف بزنیم. اگه من میخواستم بحث سیاسی بشنوم میشستم خونم و یکی از شبکه های ماهواره رو که پره از این حرفا نگاه میکردم و نمیومدم دوستای قدیمیمو ببینم.

 خب من نمیدونم اونا اون لحظه تو دلشون در مورد من چی گفتن و چی فکر کردن (فکر میکنم حرف دل تک تکشون رو زدم چون کسی مخالفتی نکرده بود و همه راضی بودن ) بعدش ما از اون کافی شاپ مسخره که اصلا هم یادآور خاطرات نبود و موسیقیش هم چرت و پرت بود رفتیم دربند و عصرونه خوردیم و قلیون کشیدیم و از زندگی و کارهامون و اتفاقات این چندساله حرف زدیم و کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم در حدی که سپیده دل درد گرفته بود. کیانا حرف جالبی زد. گفت: من الان میفهمم که چرا تو اون سالها اینهمه بینمون اختلاف بود و وقتی از هم جدا شدیم دیگه رغبت نداشتیم با هم ارتباط داشته باشیم، همش به خاطر اختلاف عقیده و سلایق سیاسیمون بود، ببینید امروز بعد اینهمه سال چقدر باهم صمیمی بودیم، چقدر درد دل کردیم، چقدر آروم شدیم!

حدود سی تا عکس انداختیم و مهرزاد هزار تا دلقک بازی جدید که در طول این سالها یاد گرفته بود برای خندوندن ما اجرا کرد و من هم انقدر حرف زدم که فک درد گرفتم . موقع برگشتنی هم سه ماشین با هم کورس گذاشتیم و طبق معمول مهرزاد ملعون نزدیک بود که چپ کنه... روز فوق العاده ای بود. خیلی لذتبخش و خیلی آموزنده (آموزنده چون خیلی چیزها یاد گرفتم، راستش یاد گرفتم که بعضی دوستیها خیلی باارزشه، یاد گرفتم که اگه آدم بخواد کسی رو پیدا کنه میتونه و غیر ممکن نیست، این درحالیه که من الان چند ساله تو فکر یکی از دوستام هستم ولی هیچ تلاشی برای پیدا کردنش نکردم، یاد گرفتم که هرکسی که هایلایت میکنه البته تو مردا میتونه جلف نباشه مثل شایان که با وجود هایلایت موهاش خیلی هم رفتارش موقرانه بود...)

 اما کسیکه پیشنهاد این دور هم بودن رو داده بود مهرزاد بود و کسی هم که زحمت کشف شماره تلفنها و پیدا کردن ماها رو داشت شیوا بود و به قول خودش پیدا کردن هیـــــــــبا دو ماه طول کشیده بود. (البته غلو میکنه هرچند اگه من بودم هیچوقت چنین ریسکی نمیکردم)

مرسی دوستای ... من و مرسی شیوا... مرسی خداوند که این فرصت رو در اختیار من قرار دادی و اینطوری منو همین ابتدای سال نو سورپرایز کردی....

نوشته شده توسط هیــــــــــــــــــــــــــــــبا در دوشنبه 1388/01/03 ساعت 2:43 قبل از ظهر | لینک ثابت |

چند روزی است که دارم به آنچه در سال ۱۳۸۷ به دست آورده ام می اندیشم... به اینکه واقعا این سال برایم چگونه بود و اصلا هیــــــــبا در این سال چه کاره بود؟

هرچه فکر می کنم میبینم که سال فوق العاده خوبی بود. گرچه چند اتفاق ناگوار هم برایم پیش آمد ولی در کل حوادث خوبش بسیار چربتر از حوادث ناگوارش بود. ناگوارها عبارت بودند از:

۱- از دست دادن استادم "شعف" که در غربت جان سپرد و مدتی مدید مرا غمگین کرد.

۲- دوری از مادرم که در شش ماه اول سال اتفاق افتاد و خوشبختانه به وصال انجامید.

۳- ...

حوادث غیر منتظره بسیاری برایم پیش آمد... در محیط کاری جدیدم که از اوایل سال در آن مشغول به کار شدم با فردی همکار گشتم که تا مدتها سوهان روحم بود و خیلی آزارم میداد. اما فی الواقع او نبود که مرا آزار میداد بلکه شرایط روحی بود که در آن گرفتار بودم و سبب گشته بود بر سر هر چیز کوچکی خود را بیازارم و خوشبختانه با تغییر خویش توانستم آن رابطه دشمن گونه را به دوستی بدل کرده و اکنون من و او دوست و همکار خوبی هستیم و یک تیم درست و حسابی را در محیط کار تشکیل داده ایم که خیلی موفق است. امسال روابط دوستانه خوبی داشتم و همچنین مهمانیها و چند سفر کوتاه ولی دلچسب که این اواخر اتفاق افتادند و بسیار عالی بودند. علی الخصوص مهمانی آخر سال شرکت که به دلیل مسافرت یکی از اعضای هیئت مدیره به سوئیس یک هفته جلو افتاد و همین ۵شنبه گذشته بعد از اتمام ساعت کاری گروه بیست و چند نفری ما به یکی از رستورانهای فست فود رفت و حسابی خوش گذراندیم و کلی عکس و فیلم از یکدیگر گرفتیم و خلاصه اولین باری بود که بعد از یکسال کاری (برای من تقریبا یک سال) اینگونه خارج از وضعیت اداری به صورتی دوستانه کنار یکدیگر نشسته بودیم و صمیمانه ناهار میخوردیم و با یکدیگر شوخی میکردیم...

امسال سال شناخت من از خودم بود. خود را آزمودم، خود را تنبیه کردم ، و بعد از فوت "شعف" یک مدت به انزوا گذراندم. البته در میان جمع بودم ولی در عالم دیگری سپری میکردم. بدون حضور "شعف" برایم چنین تجربه ای سخت بود زیرا هر مریدی به یک راهنما نیاز دارد و من در این وادی به تنهایی سیر و سلوک کردم و اینگونه اشتباهی مرتکب شدم و حادثه شماره ۳ برایم پیش آمد ولی عاقبت راه صحیح را یافتم ... تاوان این خودشناسی، تاوان این اعتکاف یک نفره، تاوان بی مراد و راهنما ره طی کردن حادثه شماره ۳ بود که گویی خدا میخواست به من بفهماند که در میانه راه مسیر را گم کرده ام ... چند تلنگر کوچک به من زد ولی من متوجه نشدم تا اینکه با حادثه شماره ۳ به خود آمدم و دوباره مسیر درست را یافتم. از خود میپرسم: آیا به راستی لازم بود شماره ۳ را تجربه کنم تا به اینجا برسم یا میتوانستم با کمی درایت بدون اشتباه ره طی کنم و به اینجا برسم؟ و نمیدانم چه پاسخ دهم. همین را میدانم که حادثه شماره ۳ که به فاصله چند هفته بعد از فوت "شعف" برایم پیش آمد مرا از پای درآورد ولی من مانند گذشته ام نبودم که درجا بزنم و گوشه عزلت اختیار کنم... بلکه انزوایم را با دیگران تجربه کردم. سعی کردم با دیگران باشم، در جمع باشم، با اجتماع بیشتر ارتباط برقرار کنم تا بیشتر خود را و نواقصم را دریابم... هنوز هم کامل نیستم... هنوز هم آنچه را میخواهم نیافته ام ولی میتوانم بگویم نیمی از راه را با موفقیت گذرانده ام و از آنچه اکنون هستم راضی هستم. هیــــــبا با دو ماه قبلش زمین تا آسمان فرق کرده و این خیلی عالیست...

در کل از هیـــــبا در سال ۱۳۸۷ بسیار راضی هستم. در این سال موفقیتهای عالی بسیاری را تجربه کردم که قابل وصف نیست.

اما سال جدید... سال جدید قرار است سال فوق العاده تری برای هیـــــبا باشد.

پیشاپیش سال جدید را به همه تبریک میگویم و امیدوارم که سال ۱۳۸۸ یک سال پربرکت برای همه باشد. سالی پر از عشق و شادی و محبت و نیکی ....

نوشته شده توسط هیــــــــــــــــــــــــــــــبا در یکشنبه 1387/12/25 ساعت 1:46 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

 

می خواستم

با اشکهایت وضو بگیرم!

امّا

امّا آری

مقدّر چنین شد

که من

با اشکهایم

با دریای اشکهایم

با اشکهای آتشینم

تو را

غسل تعمید دهم!!!!

هیــــــــــــبا / ۱۴ بهمن ۱۳۸۷

نوشته شده توسط هیــــــــــــــــــــــــــــــبا در دوشنبه 1387/11/14 ساعت 7:10 بعد از ظهر | لینک ثابت |

من،

برای تو

ترانه های تازه می سرودم!

آه، یادت نیست؟

آه یادت نیست!

می دانستم

از اول

که تو

در وجودت

چیزی به نام معرفت نیست

                            نیست

                            که نیست.

رفتی به سوی او

او که بود؟

که بود بگو؟

بگو که بود؟

هر که بود

باوفا تر از من نبود، بود؟

تلخ تر زجام زهر،

این جدائی از تو بود

بگو چه بود

تلخ تر زجام زهر؟

این نتیجه وفای من 

به قلب بیوفای توست!

آه، بگو! بگو!

باوفاتر از من که بود؟

می دانم، می دانی

باوفاتر از من نبود.

هیــــــــــــــبا/ ۲۷/۰۹/۸۷

نوشته شده توسط هیــــــــــــــــــــــــــــــبا در چهارشنبه 1387/09/27 ساعت 8:30 بعد از ظهر | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://hiba.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR-20

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

هیــــــــبا هستم...

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
:BAHAR 20:

::....:....::

پیوندهای روزانه
وبگذر
پرستش
فروغ فرخزاد
بانی
خاطره
تمام پیوندها
طـــراح قـــالــب

بازديد شما

بازديدها :

نوشته های پیشین
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386

آرشیو موضوعی

هرچه میخواهد دل تنگم میگویم
نامه ها
شکوه ها
انتقادات
طنزنوشته ها
خاطرات
گنده گوییها
تلخ نامه ها
عاشقانه ها
غم نامه ها
دل سروده ها
یادواره ها و بزرگداشتها
پرت و پلاها
درد و دلها


پیوندها
بارن امید
بانی
فهیمه عزیز
گمنام(برف)
سهراب
سلام همسایه ها
•.•ღ♥ღچــــــــــوب خــــــــــطღ♥ღ•.•
خاطره
به امید چتر فردایت خیس بارانم
نسیم دل
چــــشـــم تو چــــشـــم
ماهی
رضا حساس
طـــراح قـــالــب

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
طـــراح قـــالــب

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ