نمیدونم دقیقا داشتم چه خوابی میدیدم که یکدفعه یه صدایی که مثل وز وز مگس بود منو از خواب بیدار کرد و از اونجاییکه هنوز در عالم خواب و بیداری بودم و داشتم گیج و ویج میخوردم متوجه شدم که صدای زنگ موبایله که البته قطع شد و من به ناگاه با عجله از جا پریدم که: ای خدا خواب موندم و سر کارم دیر شد و بعد که کمی مغزم به کار افتاد و ویندوز به طور کامل بالا اومد به یاد آوردم که : بابا جان، الان تعطیلات نوروزیه ... (تمام این افکار در یک صدم ثانیه از ذهنم گذشت) دوباره موبایل زنگ خورد و من جواب دادم. دلم میخواست هرچی فحش بلد بودم بهش میگفتم. مگه ساعت چند بود: 7:30 در واقع 6:30 به وقت دیروز چون ساعتها همین دیشب یک ساعت به جلو رفته بود و خب چند روزی طول میکشه تا من بتونم خودمو خورد و خوابمو با ساعت جدید تطبیق بدم!!! به هرحال صحبت دلچسبی در اول صبح بین من و شیوا (یکی از دوستان قدیمی یعنی خیلی قدیمی که به گفته خودش با بدبختی شماره موبایلمو گیر آورده بود) صورت گرفت و من گوشی رو قطع کردم و بعد ویندوز مغزم رو ری استارت کردم و تازه فهمیدم که موضوع صحبت بعد از خوش و بش معمولی بعد از هفت سال ندیدن همدیگه حول و حوش چه موضوعی بوده و اینکه من همینطوری یه قولایی هم داده بودم و ... البته قرار ساعت 2:00 بعد ازظهر بود و من خیلی وقت داشتم اما دلم مثل سیر و سرکه میجوشید چون اصلا نمیتونستم بفهمم که بعد از هفت سال بی خبری چطور شده که میخواد منو ببینه اون هم به همراه یه عده دیگه و قرار رو هم تو میدون ونک گذاشتیم و ...
من خیلی سعی کردم دوباره بخوابم ولی نشد. کمی چرت زدم ولی خب صدای زنگ موبایل لعنتی خواب نازنینم رو پاره کرده بود. دقیقا تا زمانیکه برسم به محل قرار هزارتا سوال از خودم پرسیده بودم. راستش من و شیوا از سال 77 که من در رشته زبان دانشگاه تهران قبول شده بودم همدیگه رو میشناسیم و این دوستی تا سال تقریبا 81 ادامه پیدا کرد که دیگه خب از سال 79 که من کلا دانشگاهم تغییر کرده بود و به دانشگاه آزاد میرفتم و او هم که خونشون عوض شده بود و خلاصه این اتفاقا از هم بی خبر بودیم. من هم که تو این سالها هم خونمون عوض شده بود هم شماره موبایلم و خلاصه بیچاره خیلی بدبختی کشیده بود تا بتونه منو و شمارمو پیدا کنه... به قول خودش با کسانی تماس گرفته بود که اصلا نمیشناختشون و عاقبت تونسته بود از یه دوستی که یکی از دوستای مشترکمون بهش معرفی کرده بود شماره موبایل دومم رو گیر بیاره و از اونجایی که من خطمو با یه خط دیگه تعویض کرده بودم فروشنده که خط قبلیم هنوز دستشه شماره منو بهش داده بود و البته بهش هم گفته بود که مطمئن نیست که من هنوز صاحب این خط هستم یا نه ... به هرحال شیوا سالاری هم که تازه دیشب شمارمو گیر آورده بود فقط تونسته بود تا صبح صبر کنه و بلافاصله همینکه بیدار شده بود بدون اینکه فکر کنه ممکنه من خواب باشم (خب ناسلامتی توی تعطیلی هستم و میخوام بخوابم) زنگ زده بود و خیلی ذوق مرگ شده بود که خودم گوشی رو جواب دادم و ذوق مرگ تر از این شده بود که توی اون حالتیکه هنوز ویندوز من بالا نیومده بود و به قول خودش صدام خوابالو بوده صداشو شناختم و بعد اینهمه سال اسمش رو هم به یاد داشتم... خب واقعیت اینه که ضمیر ناخودآگاه من همیشه تو اینجور مواقع به داد من میرسه و این درحالیه که من تو یادآوری چهره ها خیلی ضعیفم اما صداها رو خیلی خوب تشخیص میدم...
خوشبختانه امروز ماشین داشتم یعنی اینکه ماشین خواهرم برای چند روزی دست من امانته و خب من هم از مامان اجازه گرفتم و با ماشین رفتم سر قرار ولی بس که دلهره داشتم همون جلوی خونه سه بار ماشین خاموش شد و ... شما جای من بودید دلهره پیدا نمیکردین؟ تازه من فقط میدونستم که یکی از کسانی که قراره ببینم شیواست شیوا که بقیه رو لو نداده بود و مدام گفته بود: میخوام سورپرایز بشی... بعد 7 سال دیدن خود شیوا هم خودش سورپرایز شدن بود چه برسه به...
طبق روال گذشته شیوای عزیز جلوی داروخانه قانون قرار گذاشته بود و خب جای پارک هم که کشک... البته خیابونا که خیلی خلوت بود ولی پلیس همیشه اونجا هست و شانس من امروز اونورتر بود من تونستم یه پارک 5 دقیقه ای داشته باشم. شیوا سر جاش ایستاده بود و داشت با موبایلش ور میرفت که ... صحنه رمانتیک و گریه داری بود. خنده و گریه مخلوط شده بود و شیوا مثل اونوقتا که عادت داشت بلند بلند حرف بزنه شروع کرده بود به حرف زدن: چقدر بی معرفتی، چقدر دلم برات تنگ شده بود، بی مرامی، من بدبختی کشیدم تا پیدات کنم، خاک برسرت، بی احساس... و من هم که اشک مبارک مثل همیشه جاری ... (بعد 7سال خب طبیعیه هرچند من بعد 7روز هم اگه کسی رو ببینم گریم میگیره) رفتیم نشستیم تو ماشین و گفتم: جای ماشین بده بریم دور بزنیم تا بقیه بیان و تو این فاصله هفت بار دور میدون دور زدیم و کسانی که شیوا منتظرشون بود نیومدن و شیوا هم هی بهشون زنگ میزد و نمیذاشت من حتی بفهمم که اونا زنن مردن آدمن حیوونن ایرانین خارجین... گفتم: جون مادرت شیوا نکنه فلانی رو گفته باشی بیاد که ببینمش لهش میکنم شیوا هم فقط میخندید ...
شیوا فلانی (یه دوست مشترک) رو خبر نکرده بود ولی به جاش کسانی خبر کرده بود که من به محض دیدنشون خیلی تلاش کردم که سرمو به فرمون ماشین نکوبم و یا با صدای بلند گریه نکنم. مهرزاد، سپیده، یوسف، کیانا و شایان... هفت نفر بودیم من به غیر از شیوا بقیه رو ده سالی میشد که ندیده بودم. همه از دیدن همدیگه (البته مهرزاد و یوسف و کیانا و شایان مدتها پیش با هم ارتباط برقرار کرده بودن و به قول اونها پیدا کردن من و سپیده یه کم طول کشیده بود) خوشحال شده بودیم ولی یه جورایی تو خودمون بودیم. مهرزاد با ماشین خودش اومده بود. شایان و کیانا و یوسف هم با سپیده سر یوسف آباد قرار گذاشته بودن و با ماشین شایان اومده بودن. مهرزاد جلوتر رفت و میخواست ما رو به سمت مقصد هدایت کنه. و مقصد کافی شاپی بود که سال 78 پاتوق ما بود. (نمیتونم از احساساتی که بر جو حاکم بود بگویم. باشکوه، پاک، خیلی عجیب و غریب... فقط تصور کنید که کسانی رو که زمانی دوستان خیلی خیلی نزدیک هم بودید و تو یه سری فعالیتها با هم شریک بودید، در خیلی مسائل، در دعواها و بگومگوها و یه عالم خاطره ازشون دارید رو بعد سالها ببینید، ما که خیلی احساساتی شده بودیم من حتی بغض رو تو چهره پسرها هم دیدم چه برسه به دخترها...)
بعد از پیدا کردن جای پارک وارد شدیم. توقع داشتم مثل اونوقتا دیوید (پسری که قبلا مسئول سرویس دهی به مشتریها بود) رو ببینم ولی او اونجا نبود. به قول مهرزاد معلومه که بعد هفت هشت سال او هم از اونجا رفته... اونموقعها یه موسیقی خاصی پخش میکردن. یه کالکشن از آهنگهای قدیمی اسپانیایی ملایم که ما همگی خیلی دوست داشتیم و یه فرم آرامبخش به جو میداد ولی امروز اونجا مثل اغلب کافی شاپها یه مشت آهنگ رپ ایرانی پخش میشد که خیلی حال بهم زن بود.
دو تا میز رو یکی کردیم و نشستیم. من دوست داشتم فقط نگاهشون کنم. چقدر عوض شده بودن... همه تغییر کرده بودن... یوسف دیگه مثل اونوقتا ریش بلند نداشت. مهرزاد جلیقه تنش نبود. کیانا کوله پشتی ننداخته بود. شایان موهاشو هایلایت کرده بود (پسره جلف) سپیده هم خوشبختانه از اون سیمهای ارتودنسی خلاص شده بود و دیگه شیشکی حرف نمیزد و شیوا هم مثل خرس چاق شده بود و خیلی بزرگتر از سنش نشون میداد. دماغش رو هم عمل کرده بود. مهرزاد چقدر قیافش عوض شده بود. یه جوری شده بود. تو خودش بود ولی بازم سعی میکرد مسخره بازی کنه و حرفای سیاسی بزنه و یه کاری کنه که من هم باهاش وارد بحث بشم. اصلا همشون میخواستن ادای گذشته رو در بیارن. (کاملا معلوم بود که اونها هم یه چیز دیگه فکر میکنن ولی انگار یه چیزی بهشون میگفت وانمود کنید که هنوزهم همون آدم صد سال پیشید با شور و شوق سیاسی...) کیانا که انگار قبل اینکه بیاد اینجا رفته بود بی بی سی رو نگاه کرده بود تا حرفی برای گفتن داشته باشه... یوسف هم که تیتر چند تا روزنامه رو حفظ کرده بود و هی تکرار میکرد. شیوا هم مدام مثل اونوقتا از کاندید مورد علاقش حرف میزد. احساس میکردم همه چی مسخرس... یه جوری شده بودم. انگار توی این سالها من خیلی تغییر کرده بودم. اصلا دوست نداشتم وارد بحثاشون بشم چون مزه بحثای سال 78 به قیمت انصراف من از دانشگاه تموم شده بود و اون بحثا هیچ فایده ای نداشت و امروز هم نداره... اصلا اون چیزی که من ده سال پیش براش فریاد میزدم و مقاله مینوشتم امروز هیچ مفهومی برام نداره... من آزادی خودمو پیدا کردم و دموکراسی خودمو دارم. خب چرا باید خودمو خسته کنم و وقتمو با حرفایی که آخرش به جدل و مناقشه میرسه هدر بدم. دقیقا همین اتفاق هم داشت میفتاد شیوا و کیانا و شایان بحثشون داشت به دعوا کشیده میشد که نمیدونم چی شده یه دفعه گفتم: خب از فوتبال چه خبر؟
مهرزاد زد زیر خنده و بقیه هم خفه شدن. یوسف به کنایه گفت: مثل اینکه میترسی بحث کنی... خندیدم و گفتم: اگه با بحث من مشکلات جامعه حل میشه و تورم از بین میره و دیگه هیچ بیکار و معتادی رو تو جامعه نمیبینیم خب من بحث میکنم ولی فکر نمیکنم با یه گوشه نشستن و گفتن لنگش کن حل بشه واسه همین هم بهتره به چیزای خیلی بهتر فکر کنیم و از چیزای خیلی بهتر حرف بزنیم. اگه من میخواستم بحث سیاسی بشنوم میشستم خونم و یکی از شبکه های ماهواره رو که پره از این حرفا نگاه میکردم و نمیومدم دوستای قدیمیمو ببینم.
خب من نمیدونم اونا اون لحظه تو دلشون در مورد من چی گفتن و چی فکر کردن (فکر میکنم حرف دل تک تکشون رو زدم چون کسی مخالفتی نکرده بود و همه راضی بودن ) بعدش ما از اون کافی شاپ مسخره که اصلا هم یادآور خاطرات نبود و موسیقیش هم چرت و پرت بود رفتیم دربند و عصرونه خوردیم و قلیون کشیدیم و از زندگی و کارهامون و اتفاقات این چندساله حرف زدیم و کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم در حدی که سپیده دل درد گرفته بود. کیانا حرف جالبی زد. گفت: من الان میفهمم که چرا تو اون سالها اینهمه بینمون اختلاف بود و وقتی از هم جدا شدیم دیگه رغبت نداشتیم با هم ارتباط داشته باشیم، همش به خاطر اختلاف عقیده و سلایق سیاسیمون بود، ببینید امروز بعد اینهمه سال چقدر باهم صمیمی بودیم، چقدر درد دل کردیم، چقدر آروم شدیم!
حدود سی تا عکس انداختیم و مهرزاد هزار تا دلقک بازی جدید که در طول این سالها یاد گرفته بود برای خندوندن ما اجرا کرد و من هم انقدر حرف زدم که فک درد گرفتم . موقع برگشتنی هم سه ماشین با هم کورس گذاشتیم و طبق معمول مهرزاد ملعون نزدیک بود که چپ کنه... روز فوق العاده ای بود. خیلی لذتبخش و خیلی آموزنده (آموزنده چون خیلی چیزها یاد گرفتم، راستش یاد گرفتم که بعضی دوستیها خیلی باارزشه، یاد گرفتم که اگه آدم بخواد کسی رو پیدا کنه میتونه و غیر ممکن نیست، این درحالیه که من الان چند ساله تو فکر یکی از دوستام هستم ولی هیچ تلاشی برای پیدا کردنش نکردم، یاد گرفتم که هرکسی که هایلایت میکنه البته تو مردا میتونه جلف نباشه مثل شایان که با وجود هایلایت موهاش خیلی هم رفتارش موقرانه بود...)
اما کسیکه پیشنهاد این دور هم بودن رو داده بود مهرزاد بود و کسی هم که زحمت کشف شماره تلفنها و پیدا کردن ماها رو داشت شیوا بود و به قول خودش پیدا کردن هیـــــــــبا دو ماه طول کشیده بود. (البته غلو میکنه هرچند اگه من بودم هیچوقت چنین ریسکی نمیکردم)
مرسی دوستای ... من و مرسی شیوا... مرسی خداوند که این فرصت رو در اختیار من قرار دادی و اینطوری منو همین ابتدای سال نو سورپرایز کردی....
نوشته شده توسط هیــــــــــــــــــــــــــــــبا در دوشنبه
1388/01/03 ساعت 2:43 قبل از ظهر |
لینک ثابت |